داستان های لوتی و مردونگی

عباس زاجکانی در نوشت :
#1
داستان لوتی
داستان looti
داستان مرد
واقعی مردانگی
انجمن لوتی

داستان 1.
چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ,, افراد زیادی اونجا نبودن , ۳نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا ۶۰-۷۰ سالشون بود .
ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا ۳۵ ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد , البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم , بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از ۸ سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد روکرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن میخوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم
به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده ,, خوب ما همه گیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم که من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم, اما بلاخره با اسرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیرزن پیره مرد رو حساب کرد و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد .
خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود , اما اونجایی خیلی تعجب کردم که دیشب با دوستام رفتیم سینما که تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه دختر بچه ۴-۵ ساله ایستاده بود تو صف,, از دوستام جدا شدم و یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میکنه
دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم , دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو کتفش ,, به محض اینکه برگشت من رو شناخت , یه ذره رنگ و روش پرید ,, اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از ۲-۳ هفته پیش بچتون بدنیا اومدو بزرگم شده ,, همینطور که داشتم صحبت میکردم پرید تو حرفم گفت ,, داداش او جریان یه دروغ بود , یه دروغ شیرین که خودم میدونم و خدای خودم,,
دیگه با هزار خواهشو تمنا گفت , اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام کثیف بود و قبل از هر کاری رفتم دستام رو شستم ,, همینطور که داشتم دستام رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم البته اونا نمیتونستن منو ببینن که دارن با خنده باهم صحبت میکنن , پیرزن گفت کاشکی می شد یکم ولخرجی کنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم ,, الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم ,,, پیر مرده در جوابش گفت , ببین امدی نسازیها قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجی کنم نمیتونم بخاطر اینکه ۱۸ هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده ,,
همینطور که داشتن با هم صحبت میکردن او کسی که سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین ,, پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار ,,
من تو حالو هوای خودم نبودم همینطور اب باز بود و داشت هدر میرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس کردم دارم میمیرم ,, رو کردم به اسمون و گفتم خدا شکرت فقط کمکم کن ,, بعد امدم بیرون یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیر زنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین ,,
ازش پرسیدم که چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماهاکه دیگه احتیاج نداشتیم ,, گفت داداشمی ,, پول غذای شما که سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم رو بدم ولی ابروی یه انسان رو تحقیر نکنم ,, این و گفت و رفت ,,
یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه , ولی یادمه که چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به درودیوار نگاه میکردم و مبهوت بودم …

5.jpg


داستان 2.
جوانمردی (لوتی)کوروش بزرگ در فنیقیه

کوروش بزرگ با سرعت و سهولت در سال 4456 خورشیدی ایرانی، وارد شهر صور شد، اما روزی که کوروش وارد شهر شد، یکی از برجسته ترین کمانداران سرزمین فنیقیه تصمیم گرفت، که کوروش را به قتل برساند. آن مرد به اسم (ارتب) خوانده می شد، برادر او در یکی از جنگها به دست سربازان کورش به قتل رسیده بود. در حالی که کوروش سوار بر اسب به سوی معبد می رفت، ارتب وسط شاخه های انبوه یک درخت انتظار نزدیک شدن کورش را می کشید، و همین که کوروش نزدیک شد، گلوی او را هدف ساخت، و زه کمان را بعد از کشیدن رها ساخت. صدای رها شدن زه به گوش همه رسید، و تمام سرها متوجه درختی شد، که ارتب روی یکی از شاخه های آن نشسته بود. در همان لحظه که صدای رها شدن تیر در فضا پیچید، اسب کوروش سر سم رفت، و اگر اسب در همان لحظه سر سم نمی رفت، تیر به گلوی کورش اصابت می کرد، و او را به قتل می رساند. کوروش بر اثر سر سم رفتن اسب پیاده شد، و افراد گارد جاوید که در عقب او بودند، وی را احاطه کردند، و سینه های خویش را سپر نمودند، که مبادا تیر دیگری به سوی کوروش پرتاب شود، و عده ای دیگر از آنها درخت را احاطه کردند، و ارتب را از آن بیرون آوردند، و دستهایش را بستند.

کوروش بعد از این که از اسم و رسم سوء قصد کننده مطلع گردید، فرمان داد او را نگاه دارند، تا بعد مجازاتش را تعیین نماید، و اسب خود را که سبب نجاتش شده بود، مورد نوازش قرار داد. کوروش بعد از مراجعت از معبد، امر کرد که ارتب را نزد او بیاورند، و از وی پرسید برای چه به طرف من تیر انداختی؟ ارتب جواب داد: ای پادشاه چون سربازان تو برادر مرا کشتند، من می خواستم انتقام خون برادرم را بگیرم، و یقین داشتم که تو را خواهم کشت زیرا تیر من خطا نمی رود. کوروش گفت: در قانون نوشته شده که اگر کسی سوءقصد کند، و سوءقصد کننده به مقصود نرسد، دستی که با آن می خواسته سوءقصد نماید، باید مقطوع گردد، اما من فکر می کنم هنگامی که به طرف من تیر انداختی، با هر دو دستت اقدام به سوءقصد کردی، با یک دست کمان را نگاه داشتی، و با دست دیگر تیر را رها کردی. ارتب گفت: همین طور است.

کوروش گفت: پس هر دو دستت در سوءقصد گنهکار است، و من اگر بخواهم تو را مجازات نمایم، باید دستور بدهم هر دو دست تو را قطع نمایند، ولی اگر دو دستت قطع شود، دیگر نخواهی توانست نان خود را تحصیل نمایی، این است که من از مجازات تو صرفنظر می کنم.

ارتب به هیچ وجه نمی توانست باور کند، که پادشاه ایران از مجازاتش گذشته است، گفت: ای پادشاه آیا مرا به قتل نخواهی رساند؟ کوروش بزرگ: گفت نه. ارتب گفت: ای پادشاه آیا تو دست های مرا نخواهی برید؟ کوروش بزرگ گفت: نه. ارتب گفت: من شنیده بودم که کوروش بزرگ پادشاه پارس هیچ جنایت را بدن مجازات نمی گذارد، و اگر یکی از اتباع تو را به قتل برسانند، به طور حتم قاتل را خواهی کشت، و اگر او را مجروح نمایند، ضارب را به قصاص خواهی رساند.

کوروش گفت: همین طور است. ارتب پرسید: پس چرا از مجازات من صرفنظر کرده ای؟ در صورتی که من می خواستم خودت را به قتل برسانم؟ پادشاه ایران گفت: برای این که من می توانم از حق خودم صرفنظر کنم، ولی نمی توانم از حق یکی از اتباع خود صرفنظر نمایم، چون در آن صورت مردی ستمگر خواهم شد. ارتب گفت: به راستی که بزرگی و پادشاهی به تو برازنده است، و من از امروز به بعد آرزویی ندارم، جز این که به تو خدمت کنم، و بتوانم به وسیله خدمات خود، واقعه امروز را جبران نمایم. کوروش گفت: من می گویم که تو را وارد خدمت کنند.

از آن روز به بعد ارتب در سفر و جنگها پیوسته با کوروش بود، و می خواست که فرصتی به دست بیاورد و جان خود را در راه کوروش فدا نماید، ولی آن را به دست نیاورد. در آخرین جنگ کوروش که جنگ او با قبایل سکاها بود، ارتب نیز حضور داشت، و کنار کوروش می جنگید، بعد از این که کوروش بزرگ به قتل رسید، ارتب بود که با ابراز شهامت زیاد، جسد کوروش را از میدان جنگ بدر برد، و اگر دلیری او به کار نمی افتاد شاید جسد کوروش بزرگ از میدان جنگ خارج نمی شد، و دشمنان نسبت به آن جسد بی احترامی می کردند، و لی ارتب جسد را از میدان جنگ بدر برد، و با جنازه کوروش به پاسارگاد رفت، و روزی که جسد کوروش را به خاک سپردند، کنار قبر کوروش با کارد از بالای سینه تا زیر شکم خود را شکافت، و قبل از این که جان بسپارد گفت: بعد از کوروش زندگی برای من ارزشی ندارد.
 
آخرین ویرایش
loading...

موضوعات مُشابه